برنابرنا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

کودک من

تو زنده ای.....

سلام عزیز دلم، حوالی 8:30 شب موقع سونوگرافی صدای قلبت رو شنیدم، تنم می لرزید و اشک چشمهام رو پر کرده بود، خیلی منتظر این لحظه بودم، کاش بابایی هم بود و صدای قشنگ قلبت رو می شنید، دکتر مانیتور رو برگردوند سمت من تا بتونم تصویرت رو هم ببینم، حالا مادر شدنم رو بیشتر باور می کنم، خدایا شکرت.عکست رو برات می زارم که ببینی چقدر کوچولو بودی : بابایی اومد دنبالم و وقتی شنید صدای قلبت رو شنیدم خیلی حسودیش شد که پیشم نبوده، بهش قول دادم این بار که پیش دکتر رفتم اونم صدای قلبت رو بشنوه، بابایی خیلی دوست داره و اینقدر بیقراره دیدنته که نمی دونم 28 ماه آینده رو چطور تحمل می کنه، دلش میخواد همین حالا به دنیا بیای .  ...
17 خرداد 1393

11 هفتگی من، 11 هفتگی تو

امروز با کلی گلایه اومدم باهات حرف بزنم، دلم برای تو کوچولوی 11 هفته غنج میزنه ، بابایی میگه باید باهات زیاد حرف بزنم، هر روز که میاد کلی باهات حرف میزنه ، اما من اکثر روز یا  بیحال و خواب آلودم یا بخاطر تهوع شدیدی که دارم در مسیر اتاق و سرویس بهداشتی در حرکتم، دیگه وقتی برای صحبت نمی مونه. به لطف حضور تو ، نه می تونم غذا بپزم و نه می تونم خوب غذا بخورم. کوچولوی چند میلی متری من! یهویی اومدی تو زندگی من و همه چیز رو عوض کردی، به بابایی حسودیم میشه که تو این روزها به همه کارهاش میرسه و حالش هم خوبه، هر وقت هم دلش بخواد با تو حرف میزنه و مثل من گیج و منگ نیست. چرا نمیشه که از صبح تا غروب بدون تهوع بگذره، چرا نمی تونم درست بخواب...
11 خرداد 1393

کاش می شد....

عزیز دلم ، امروز با کلی آرزو رفتم پیش دکتر تا شاید بتونم صدای قلبت رو بشنوم، بابایی تو اتاق انتظار منتظر بود و بیقرار شنیدن صدای قلب کوچولوی تو، اما خانم دکتر گفت باید تا سیزده هفتگی صبر کنم و من هم الان در حال صبر کردن هستم . دکتر جواب آزمایشم رو دید و گفت هموگلوبین خونم پایین اومده برام قرص فررو آیرون تجویز کرد ، از حالا به فولیک اسید و لووکسین  روزانه ، دو دوز فررو آیرون هم اضافه شد، تقریبا مصرف چای رو به صفر رسوندم، تو که نمی دونی مامانی، من یه معتاد بالفطره به چایی بودم و حالا وقتی چای تعارفم می کنند و می گم نه ، همه با چشمهای قلنبه نگاهم می کنند . ببین به خاطر تو از همه علایقم گذشتم، می بینی مامانی که چقدر خاطرت رو میخوام. م...
10 خرداد 1393

هفته دهم

نی نی من ، سلام! این هفته را بیشتر با دایی امیر گذروندم، دایی امیر 93/2/29 امتحان جبر و احتمال ، 93/2/31 عربی ، 93/2/3 حسابان و 93/3/5 شیمی داره و پیش ما درس میخونه،زیاد حال خوبی ندارم، دردهای شکم و تهوع آزار دهنده ، اما بودن تو همه چیز رو شیرین تر می کنه، حضور دایی امیر هم حال منو خیلی بهتر می کنه!! ...
3 خرداد 1393

هفته نهم

سلام عزیز دلم ! ببخش که این روزها کمتر باهات حرف می زنم، حالم خیلی متغیره ، درد معده و تهوع، خستگی و خواب آلودگی زیاد، درد و جدیدا یبوست سوغات این روزهاست، الان هشت هفته و سه روزت شده، سه روز دیگه دو ماهت می شه و من بیقرار اولین تکونهای تو هستم، باید صبور باشم و امیدوار که خوب باشی و اتفاقی برات نیفته. فردا یک سری آزمایش باید بدم، بعد هم برم پیش دکتر و در مورد این وضعیت جدید بپرسم، میخوام مطمئن بشم که حالت خوبه و سلامتی. هنوز صدای قلبت رو نشنیدم، دوست دارم خیلی زود صدای قلبت رو بشنوم و بودنت رو حس کنم.                            ...
28 ارديبهشت 1393

هفته هشتم،کوچولوی 12 میلی متری

سلام آمبریو کوچولو! امروز شادترین روز ما تو این یک ماه گذشته بود، از روزی که فهمیدیم که هستی تا امروز که سونو وجود یک آمبریو زنده بطول 12 میلیمتر را در ساک حاملگی تایید کرد ، یک نفس رحت نکشیده بودم، اما حالا آرومم، برای تو کوچولوی 1.2 سانتی که طول عمرت کلا رو هم 7 هفته و 2 روزه دلم تنگ میشه .                                                      شاید این آرامش خیال خنده دار باش...
21 ارديبهشت 1393

هفته هفتم

سلام کوچولوی من! امروز میخوام بقیه نی نی های خانواده رو بهت معرفی کنم : این هستی جون، نوه اول خانواده است. هستی الان هشت سالشه و تهران زندگی می کنه و تا 2 ماه دیگه صاحب یه خواهر کوچولو میشه. نفر دوم نیکا جون ، دختر شیرین ماست، نیکا یک سال و هشت ماهشه و با شیطونی هاش حسابی سرگرممون می کنه. دعا می کنم هر چهارتاتون سالم و سلامت باشید. ...
12 ارديبهشت 1393

هفته ششم،آمبریو دیده نشده

سلام مامانی! امیدوارم خوب و خوش باشی، در اصل امیدوارم که باشی ، اگه بدونی این روزها چقدر سخت میگذره امروز سونو رو انجام داد، سن بارداری رو 5 هفته و یک روز تعیین کرد  و گفت ساک حاملگی دیده شده اما آمبریو رویت نشد. آمبریو یعنی تو، و اگه تو نباشی یعنی هیچ چی، فردا نوبت دکتره و من تا فردا حتما دیوونه میشم، تمام عصر تو اینترنت گشت زدم و نهایتش یه بغض نیمه خورده و نیمه شکسته و استرس بیشتر بود. تمام کسانی که شرایط مشابه داشتند اکثرا به حاملگی پوچ رسیده بودند و آه و ناله و گریه سر داده بودند. امان از این روزهایی که خیال آدم اصلا راحت نیست، به مادرم و هم نسل هاش غبطه میخورم که اکثرا این نگرانی ها رو نداشتند. به هر حال من تا فرد...
10 ارديبهشت 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک من می باشد